
|
باغ دل عاشقان کرده چنین نغمه ساز
گل زده با هر قدم آمده در پیشواز
لاله شده فرش ره غنچه شکوفد به ناز
کزدل هفت آسمان نور خدا می رسد
چون به مشام دلم بوی رضا می رسد
میلاد پر برکت ثامن الحجج امام رضا (ع)بر تمام مسلمانان مبارک با د
![]() + نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت
10:40 |
در مراسمی با حضور جناب آقای مرادی مدیرکل محترم سیاسی وانتظامی استانداری وجناب آقای منتقمی فرماندار محترم شهرستان ومعتمدین محلی جناب آقای کوروش سبزواری به عنوان سومین بخشدار رویدر به حضار معرفی گردید،کانون فرهنگی وهنری الغدیر رویدر ضمن عرض تبریک به این برادر ارزشی در جهت پیشبرد اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی، آرزوی موفقیت وتوفیق داریم، امید که برای رویدر منشاء خیر وبرکت باشد انشاءالله......
+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
14:10 |
اگه يه روز دشمن پيدا کردي ؛ بدون که داري به هدفت نزديک ميشي اگه يه روز يکي تو رو تهديد کرد ؛ بدون در مقابل تو ناتوانه اگه يه روز يکي بهت خيانت کرد ؛ بدون که ارزشت خيلي بالاست اگه يه روز يکي ترکت کرد ؛ بدون که لياقت با تو بودن رو نداشــته + نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
0:12 |
آدمها معمولا به دنبال گمشده ای می گردند . عده ای دنبال محبت نداشته شان ؛ عده ای دنبال غرور شکسته شان و عده ای دنبال حریم لگد کوب شده شان ... اما با این همه ، خودم همه چیز را مرور کردم و در انتها خواستم باور کنم که دنبال خدا می گردم . دنبال چیز با ارزشی که به سادگی از دست دادانی نباشد . خیال میکردم که باید دنبال خدا گشت . اما خدا که در کنار ما بود ... همین جا پهلوی رگ گردن . پس خودم کجا بودم ؟ ... در دیگران دنبال خودم می گشتم . من خودم را گم کرده بودم ... + نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
0:7 |
آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما.(نمل/79) ü آنگاه که نومیدی بر جا نت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش.(زمر/53) ü آنگاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش.(فاطر/5) ü آنگاه که درپی تعالی وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن.(فاطر/29-30) ü آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به در گاهم دعا کن تا اجابت نمایم.(غافر/60) + نوشته شده توسط كانون در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت
23:39 |
مدیریت کانون فرهنگی وهنری الغدیر رویدر دهنو :حضوربرو بجه های کانون فرهنگی وهنری امام سجاد(ع)بناب رویدر در اینترنت و وبلاگ نویسی خوش آمد عرض می نماییم. وبر ایشان آرزوی موفقیت داریم ،در رسالتی که بر عهده دارند .... یا حق
+ نوشته شده توسط كانون در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت
23:21 |
در زمان ها ي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد. + نوشته شده توسط كانون در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
21:36 |
نگرانی فقط درباره ی دو چیز است :سلامتی یا ناخوشی . اگر سلامت هستید جای نگرانی نیست .اما اگر مریض هستید تنها باید نگران دو چیز باشید:خوب شدن یا مردن . اگر خوب شوید جای نگرانی وجود ندارد .اگر بمیرید تنها باید نگران دو چیز باشید:به بهشت رفتن یا به جهنم رفتن. اگر به بهشت بروید جای نگرانی وجود ندارد .اما اگر به جهنم بروید آنقدر باید با دوستان قدیمی خود احوالپرسی کنید که وقتی برای نگرانی نمی ماند. + نوشته شده توسط كانون در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
21:27 |
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید. + نوشته شده توسط كانون در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
21:9 |
![]() + نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت
23:51 |
وقتی که ثروت از دست برود چیزی از دست نرفته است .وقتی که سلامتی از دست برود چیزی از دست رفته است،ولی وقتی که اخلاق از دست برود همه چیز از دست رفته است،......این روزها شاهد از دست رفتن اخلاق ومنش اسلامی در بعضی از وبلاگ های رویدر ی هستیم که خیلی پا را فراتر از انتقاد گذاشته اند وبا توهین به مسولین و نوامیس مردم وجامعه سعی در مطرح کردن خود دارند .ویا به گفته خودشان آباد کردن رویدر که این تفکرات متاسفانه نه تنها رویدر را آباد نمی کند، بلکه ندانسته تیشه به ریشه رویدر می زند واین برای جامعه فرهنگی رویدر که به گفته دوست ودشمن از شهرهای متمدن استانمان می باشد زیبا نیست ،کانون :مخالف انتقاد نیست که همین انتقادات و پیشنهادات سازنده وبی غرض ،جامعه را پویا وزنده می نماید ،ولی این دوستان ما انتقاد نمی کنند بلکه تسویه حساب شخصی می نمایند و...................،کانون الغدیر رویدر مخالفت خود را با این مطالب اعلام می نماید وخواستار برخورد مسولان با این پدیده می باشد....
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
15:50 |
امام باقر(عليه السلام) : از امت مرحومه (مورد رحمامام درخاطره اي از زمان تبعيد امام موسي کاظم(عليه السلام) به شام بدستور هشام مي فرمايند : يك روز همراه پدرم از خانه هشام بيرون آمديم. به ميدان شهر رسيديم و ديديم جمعيت بسيارى گردآمده اند. پدرم پرسيد: اينها كيستند؟ گفتند: كشيش هاى مسيحى هستند كه هرسال درچنين روزى اينجا اجتماع مى كنند وبا هم به زيارت راهب بزرگ كه معبد اوبالاىاين كوه قرار دارد، مى روند و سوالات خود را مى پرسند. پدرم سرخود را با پارچه اى پوشاند تا كسى او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پير بود كه ابروان سفيدش به روى چشمانش افتاده بود . با حريرى زرد ابروان خود را به پيشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حركت در آورد. هشام جاسوسى فرستاده بود تا جريان ملاقات پدرم با راهب را گزارش كند. راهب به حاضران نگاه كرد و پدرم را ديد و اين گفتگو بين آن دو روى داد : راهب : تو از ما هستى يا از امت مرحومه (اسلام) ؟! ت خدا). راهب: از علماى اسلام هستى يا از بى سوادهاى آنان؟! امام: از بى سوادهاى آن ها نيستم. راهب: آيا من سوال كنم يا تو؟ امام: تو. راهب رو به مسيحيان كرد و گفت: عجب است كه مردى از امت محمد (صلّي الله عليه وآله) اين جرأت را دارد كه به من مى گويد: تو بپرس. راهب 5 سوال كرد و امام يك به يك پاسخ داد. 1 ـ به من بگو آن ساعتى كه نه از شب است, نه از روز چه ساعتى است؟ 2 ـ اگر نه از روز و نه شب است پس چيست؟ امام (عليه السلام) : بين طلوع فجر و طلوع خورشيد (بين اول وقت نماز صبح و اول طلوع خورشيد) است. وآن ازساعت هاى بهشت است كه بيماران در آن شفا مى يابند. دردها آرام مى گيرند و... 3 ـ اين كه مى گويند: اهل بهشت مى خورند و مىآشامند ولى مدفوع وادرار ندارند, آيا نظيرى در دنيا دارد؟ امام: مانند طفل در رحم مادرش. 4 ـ مى گويند در بهشت ازميوه ها و غذاها مى خورند ولى چيزى كم نمى شود, نظيرى در دنيا دارد؟ امام: مانند چراغ است كه اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن كنند از نور او چيزى كم نمى شود. 5 ـ به من بگوآن دوبرادرچه كسى بودند كه دريك ساعت دوقلواز مادر متولد شدند ودريك لحظه مردن د, يكى پنجاه سال وديگرى 150 سال عمر كرد. امام: عزيز و عزير بودند كه در يك ساعت به دنيا آمدند و سى سال باهم بودند. خداوند جان عزيررا گرفت و او صد سال جزو مردگان بود, بعد او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادرش زندگى كرد. پس هردو دريك ساعت مردند. در اين هنگام راهب از جاى برخاست و گفت : شخصى داناتر ازمن را آورده ايد تا مرا رسوا كنيد. به خدا تا اين مرد درشام هست , با شما سخن نخواهم گفت. هرچه مى خواهيد از او بپرسيد. مى گويند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد. وقتى اين خبر عجيب به هشام رسيد و خبرمناظره در بين مردم شام پخش شد بلا فاصله جايزه اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدينه كرد وافرادى را نيز پيشاپيش فرستاد كه اعلام كنند : كسى با دو پسر ابوتراب باقر و جعفر (عليهم السلام)تماس نگيرد كه جادوگر هستند. من آن ها را به شام طلبيدم. آن ها به آيين مسيح متمايل شدند . هركس چيزى به آنها بفروشد, يا به آن ها سلام كند, خونش هدر است. + نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
13:59 |
امام صادق (عليه السلام ) : مبادا با ديگران حسد ورزيد، زيرا کفر و بي ديني از حسد بر مي خيزد.
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
13:23 |
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
13:21 |
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
13:2 |
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت
12:40 |
شهرمان رویدر با مردمانی مهربان و خداپرست ،همچون کوه شو استوار، وبا نخلهای سر سبز همچون نگینی در دل ایران عزیز ،با همدلی، به کوری چشم دشمنانش که نمی خواهند پیشرفت رویدریها را ببینندمی درخشد....وخواهد درخشید + نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
19:11 |
+ نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
13:30 |
سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند، گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید. می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.
- خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه. موقع عملیات كه شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد. به مسئول پنجاه ساله ای كه می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم: شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید یا غنچه تازه شكفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت: حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت. از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی + نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
13:5 |
با توجه به ساخت وسازهایی که در بخش رویدر در حال انجام می باشد متاسفانه گیر آوردن سیمان یک معضل بزرگ شده برای شهروندان بخصوص آدمهای که اشنا ویا پارتی نداشته باشند،وبا توجه به اینکه عاملیت سیمان در رویدر زیاد می باشد. این سوال در ذهن بوجود می آید که سیمان سهمیه ما چه می شود وبه کجا می رود از ما نشنیده بگیرید، اگر بعضی از سهمیه ها جای دیگه وشهرهای همسایه خالی می شه تعجب نکنید و........... + نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت
12:20 |
جناب آقای دکتر احمدی نژاد ،با آن درایت وتوکل به خدا والهام از دستورات رهبری واصرار براینکه ما ایرانی هستیم واستقلال کشور خود را حفظ می کنیم .و متکی به هیچ کشوری نیستیم، وبا اتکا به قدرت مردم به همه ابر قدرتها فهماند که زیر بار زور نمی رویم انها را مجبور کرد که بدانندایران وایرانی مستقل می باشد وباید به ایران احترام گذاشت ،که نمونه بارز ان حضور پوتین در ایران بود که بحث هسته ای ایران را به رسمیت شناخت .واین چیزی نبود مگر مقاومت در برابر استکبارشرق وغرب وگرفتن امتیاز از این ابر قد رتها.... + نوشته شده توسط كانون در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت
0:17 |
کانون فرهنگی وهنری الغدیر رویدر فرا رسیدن هفته بسیج دانش آموزی وسالروز شهادت دانش آموز بسیجی حسین فهمیده را که به حق از سوی امام خمینی (ره) آن پیر فرزانه که فرمودند رهبر ما ان طفل سیزده ساله می باشد که نارنجک به کمر می بندد وبرای دفاع از دین واسلام خود را به زیر تانک می اندازد گرامی می دارد. وما اعضاء کانون با این شهید عزیز تجدید میثاق می نماییم...یادش گرامی...
+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
23:46 |
|
!-- End WebGozar.com Counter code -->
|