تبليغاتX
کانون فرهنگی هنری الغدیر دهنو رویدر

زاهدى، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، كمتر از آن خورد كه عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيش از آن خواند كه هر روز مى‏خواند، تا به او گمان نيك برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خويش بازگشت، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت . گفت: ((اى پدر!تو اكنون در خانه سلطان بودى؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى؟ ))
پدر گفت: (( بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد . ))
پسر گفت: ((پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى، هرگز به كارت نيايد .))

برگرفته از: سعدى، كليات، گلستان،

+ نوشته شده توسط كانون در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 22:31 |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 21:18 |
((ابـوحـنيفه)) پـيشواى اهل سـنت مى گويد:
من فقيه تر از ابوعبدالله ، جعفر بن محمد (عليه السلام) كسى را نديده ام.
روزى منصور دوانقى كسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنيفه!مردم شيفته جعفربن محمد شده انداودر بين مردم ازپايگاه اجتماعي وسيعى بهره مند است ، توبراى اين كه پايگاه جعفر بن محمد را خنثى كنى ودرديد مردم ازعظمت او بكاهى، چند مسأله ى پيچيده وغامض را آماده كن ودر وقت مناسب از اوبپرس تا بلكه باناتوان شدن جعفر بن محمد از پاسخ گويى، او را تحقير نمايى و ديگر، مردم شيفته او نباشند و از او فاصله بگيرند.
درهمين رابطه من چهل مسأله ى مشكل آماده كردم ودر يكى از روزها كه منصور در ( حيره) بود و مرا طلبيد ، به حضورش رسيدم.
همين كه وارد شدم ، ديدم جعفربن محمد(عليه السلام) درسمت راستش نشسته است،وقتى كه چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تأثير ابهت وعظمت او قرارگرفتم كه از توصيف آن عاجزم. در حالي كه با ديدن منصور خليفه عباسى آن حس به من دست نداد با اينكه منصور خليفه است و خليفه به جهت اين كه قدرت سياسى در اختيارش هست بايد ابهت داشته باشد.
سلام گفتم و اجازه خواستم تا دركنارشان بنشينم ؛ خليفه با اشاره اجازه داد ودركنارشان نشستم . آن گاه منصورعباسى به جعفر بن محمد (عليه السلام) نگاه كرد و گفت : ابو عبدالله ! ايشان ابوحنيفه هستند.
او پاسخ داد: بلى، او را مى شناسم.
سپس منصور به من نگاهى كرد و گفت: ابوحنيفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله ، جعفربن محمد (عليه السلام) بپرس و با او درميان بگذار.
من گفتم: بسيار خوب.
فرصت را غنيمت شمردم و چهل مسأله اى را كه از پيش آماده كرده بودم ، يكى پس ازديگرى با آن حضرت درميان گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 4:18 |

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده
شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد
براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود
مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند
نزد قاضي برود و از او شكايت كند

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد
زنش آن را جابه جا كرده بود
مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود
حرف ميزند و رفتار مي كند

+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 17:7 |

از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، بالاخره توانسته بود خودش را به همه ثابت کند. او در دانشگاه، آن هم یک رشته خوب ولی با هزینه بالا قبول شده بود. تک دختر خانواده بود و ته تغاری.

دار و ندار پدرش ک ماشین پیکان بود که با آن مسافر کشی می کرد و خرج خانواده را در می آورد. برای رفتن دانشگاه خیلی به پدرش اصرار کرد تا اینکه یک شب پدر به خانه آمد و بهترین خبر زندگیش را به او داد و گفت پول ثبت نام دانشگاه را جور کرده و قرار است فردا ماشینش را بفروشد و در یک کار تجاری با یکی از دوستانش شریک شود.

از فردای آن روز احساس می کرد در آسمانها پرواز می کند، از اینکه می تواند پیش دخترهای فامیل پز دانشگاه رفتن را بدهد قند تو دلش آب می شد.

غروب پنجشنبه راه افتاد طرف امامزاده شهرشان تا نذرش را ادا کند. در حرم توجهش به دستفروشها جلب شد. فکر کرد یک روسری برای خودش بخرد، رفت طرف یکی از دستفروشها که داشت روسری می فروخت. احساس کرد چفدر قیافه آن دستفروش برایش آشناست. نزدیکتر که رفت دیگر شکش به یقین مبدل شد. آن دستفروش پدر خودش بود که مثلاً مشغول به تجارت بود!

+ نوشته شده توسط كانون در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:1 |
 
گفت: شیمون پرز، رئیس جمهور رژیم صهیونیستی در مصاحبه با شبکه تلویزیونی سی ان.ان گفته است؛ مگر اسرائیل دیوانه و احمق است که به ایران حمله کند؟
گفتم: صهیونیست ها می دانند که در صورت حماقت چه جهنمی در انتظارشان خواهد بود.
گفت: بعد از شکست اسرائیل در جنگ 33 روزه، «زئیف شف» استراتژیست معروف رژیم صهیونیستی با عصبانیت گفته بود؛ سربازان اسرائیلی فقط برای کشتن کودکان و زنان بی سلاح در خیابان ها آمادگی دارند و در شرایط سخت فرار را برقرار ترجیح می دهند.
گفتم: البته اسرائیل در حمله به حزب الله هم دچار حماقت شده بود، بنابراین نباید از حماقت دیگر این رژیم غافل بود.
گفت: ولی به خاطر حماقت در حمله به حزب الله و حمله به غزه، تاوان سنگینی داده اند و بعید است که باز هم...
گفتم: حماقت از احمق بعید نیست... می گویند در مسابقه کفترپرانی، شخصی افسار الاغی را گرفته و برای شرکت در مسابقه آمده بود. به او گفتند؛ اینجا مسابقه کفترپرانی است چرا الاغ با خودت آورده ای؟ و یارو گفت؛ دنیا را چه دیده ای، این خر است  دیگر، یکدفعه دیدی پرید!!

+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:21 |

پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟

مادرش گفت: چون من زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم.

مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.
او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 2:0 |

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كانون در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 23:36 |

از ابو الاديان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكري بودم و رسائل او را به شهرهاي ديگر

مي بردم و جواب مي آوردم،‌ در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زاري و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم اگر اين مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در اين آن خادمي بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند وقتي خواست تكبير بگويد ناگهان كودكي با چهرة گندمگون و موئي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود پيش آمد ورداي جعفر را كشيده گفت: اي عم عقب برو من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدي موعود امام دوازدهم (عج) بود.

+ نوشته شده توسط كانون در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 1:55 |

در حوادث رجب سال 255 ق گفته اند كه دو تن از سادات علوي حسني به نام عيسي بن

محمد و علي بن زيد در كوفه شوريدند و عبدالله بن محمد بن داودد بن عيسي را در آن شهر كشتند و عده اي به سبب قتل وي گرفتار و زنداني شدند يكي از اين اشخاص ابوهاشم داوود بن قاسم جعفري است كه روايت مي كند شبي امام حسن حسن عسگري (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاري و بي قراري مي كرد ولي حضرت عسگري (ع) او را ساكت مي نمود.

در روا يت مذكور آمده است كه متصدي زنداني كردن امام، صالح بن وصيف يكي از سرداران معروف بوده است... مي گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصيف فشار آوردند كه بر امام در زندان سخت بگيرد و او گفت دو تن از شريرترين افراد را مامور اين كار كرده است اما با ديدن حسن بن علي (ع) تحول يافته و روي به عبادت و نماز آورده اند وقتي علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم گفتند: از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده ام او تمام روزها را روزه مي گيرد و هر شب تا بامداد به نماز مي ايستد، با هيچ كس سخن نمي گويد و جز عبادت به كاري ديگر  نمي پردازد مهابت او بدان حد است وقتي كه به ما نگاه مي كند به لرزه مي افتيم و خود را به كلي مي بازيم.

+ نوشته شده توسط كانون در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 1:54 |
پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.
توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.
پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:39 |

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

هنگامى كه حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت كرده بود زلیخا كم كم فقیر گردید، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى كرد

 به او پیشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنایتى كند سالها خدمت او مى كردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:33 |
داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید

 


داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند
!

 

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

 

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد

+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:21 |
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .
 
 مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
 
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد ؟
 
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
 
چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
 
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد .
 
او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند،
 
صاحب مزرعه یك تله موش خریده است. . 
 
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم .
 
از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ،
 
تله موش هم ربطی به من ندارد.
 
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت :
 
آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ،
 
 چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد.
 
مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .
 
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت .
 
 اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و
 
گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
 
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد .
 
 
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت
 
و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
 
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید .
 
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود .
 
همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.
 
 صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند.
 
بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .
 
زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .
 
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد.
 
بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند.
 
برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
 
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد .
 
تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.
 
افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند.
 
 بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
 
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید
 
و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند !
 
 
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن.

                                                   شاید خیلی هم بی ربط نباشد

+ نوشته شده توسط كانون در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:35 |
زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 23:45 |
یکی از پادشاهان،صبحگاهی که به عزم شکار از کاخ خود خارج شده بود در اولین وهله به مرد فقیری که یک چشم بیشتر نداشت برخورد کرد. پادشاه به مجرد دیدن او از اسب به زمین افتاد.فورا دستور داد تا او را بگیرند و به قتل برسانند. مرد بیچاره به دست و پا افتاد و علت این حکم را پرسید. پادشاه گفت:معلوم شد تو آدم بدی هستی،زیرا تا چشمم به تو افتاد نقش بر زمین شدم و ،آدم بدیمن نباید زنده بماند.مرد فقیر گفت:قربان!اول صبح شما هم از خانه بیرون آمدی،من هم همینطور.اولین کسی که شما دیدی من بودم و اول کس را که من دیدم شما بودید.شما مرا دیدی،زمین خوردی لیکن من بیچاره که شما را دیدم کشته میشوم.حال خودت انصاف بده من بد یمن ترم یا شما؟ پادشاه از این جواب خندید و پس از بخشش انعام آزادش کرد.
+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 23:39 |
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
+ نوشته شده توسط كانون در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:34 |

714991vrzoycyu44.gif

خدا در مکتب صبر علی پرداخت زینب را

برای کربلا با شیر زهرا ساخت زینب را

بسان لیله القدری که مخفی ماند قدر او

کسی جز حسین بن علی نشناخت زینب را

 

خبر ولادت خواهر 

 

حسین علیه السلام به استقبال پدر شتافت و عرض کرد : ای پدر بزرگوار ! همانا خداوند خواهری به من عطا  فرموده است . امیرالمومنین(ع) با شنیدن این خبر بی اختیار اشک از دیدگانش جاری گشت و حسین (ع) با دیدن این حالت افسرده شد ! چون آمد پدر را بشارت دهد بشارت مبدل به مصیبت  گردید ..... عرض کرد « بابا فدایت شوم من شما را بشارت  آوردم شما گریه می کنید ؟ سبب چیست و این گریه بر کیست ؟ علی (ع) دلبندش  را در آغوش گرفت و نوازش  نمود : « نور دیده ! زود باشد که سرّاین گریه آشکار و اثرش نمودار شود .» همین بشارت را سلمان به پیامبر (ص)  عرض کرد آن حضرت (ص) نیز منقلب شد

( ناسخ التواریخ / حضرت زینب کبری (ع)/ ج 1)

یا حق

+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:14 |
آیا میدانستید بزرگترین قنات دنیا در ایران در استان خراسان رضوی در شهرستان گناباد قرار دارد که قدمت این قنات به 2000 سال پیش ودارای 500 حلقه چاه میباشدکه عمق مادر چاه ان 300 متر است

آیا میدانستید که: امکان ندارد بتوانید با چشم باز عطسه کنید؟ 
آیا می دانید كه یك بار خواندن از روی سوره آیت الكرسی قبل از خواب شب ثوابی برابر با ثواب ختم كل قرآن در طول روز را نصیب شما می كند "

آیا میدانید خطرناکترین زهر متعلق به یک نوع قورباغه پشت قرمز است!! این قورباغه دارای غده هایی در پشت سر است که زهری بسیار خطرناکتر از زهر انواع افعی و کبرا تولید میکند.

این عجیب است که چگونه یک نوزاد می تواند در محیط تنگ شکم مادر زندگی کند و عجیب تر این که چرا بسیاری از افراد بالغ در این دنیای بی پهنا نمی توانند زندگی کنند و دست به خود کشی می زنند.

+ نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:50 |
خوك ها به دلیل شرایط بدنی خاص نمی توانند به اسمان نگاه كنند
یك عطسه می تواند با سرعت 1000 مایل درساعت حركت كند(جلو عطستونو نگیرید)
چتر نجات قبل از هواپیما اختراع شده است
شتر تنها حیوانی است که نمی تواند شنا کند ودر آب غرق می شود !
+ نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:44 |
در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یكی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:”سقراط؛ آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟“
سقراط جواب داد: ”یك لحظه صبر كن، قبل از اینكه چیزی به من بگویی، مایلم كه از یك آزمون كوچك بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.“ آشنای سقراط: ”پالایش سه‌گانه؟“سقراط: ”درست است، قبل از اینكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنیم و ببینیم كه چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟“ آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و...“ سقراط: ”بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی كه آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟“
آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“ سقراط: ” پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی كه حقیقت داشته باشد. با این وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زیرا هنوز یك سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه كه درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟“ آشنای سقراط: ” نه، نه حقیقتا.“ سقراط نتیجه‌گیری كرد: ”بسیار خوب، اگر آنچه كه می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟“
اینچنین است كه سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود.
+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:26 |
برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد. زمین مغرور شد كه سفید است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد!

كاش میشد آرزوها را در دفتر نوشت . خدا هیچ وقت فراموش نمیكند ما چه آروزیی كرده ایم ولی ما یادمان میرود كه آن چیزی كه امروز داریم آرزوی دیروزمان بوده است .

شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت

+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:9 |

هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... ولي اگه دل بستي… هيچ وقت ازش جدا نشو... چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني

+ نوشته شده توسط كانون در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:38 |

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز

شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و

درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از

مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!

+ نوشته شده توسط كانون در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:25 |

انسان کامل يعني انساني که قهرمان همه ارزشهاي انساني است، در همه ميدانهاي انسانيت قهرمان است.

معلم شهيد مرتضي مطهري

+ نوشته شده توسط كانون در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:48 |

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او

+ نوشته شده توسط كانون در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:40 |

انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن
هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:54 |
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حركت باشی ....         

                                                 آلبرت انیشتن

+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:53 |
- خداوند از تو نخواهد پرسید كه چه اتومبیلی سوار می شدی ، بلكه خواهد پرسید كه چند نفر را كه وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چند متر بود ، بلكه خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید كه چه لباس هایی در كمد داشتی ، بلكه خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود ، بلكه خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی ؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود ، بلكه خواهد پرسید آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی ؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست و رفیق داشتی ، بلكه خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی ؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می كردی ، بلكه خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار كردی ؟

8-خداوند از تو نخواهد پرسید زن گرفتی یا نه ؟ از تو خواهد پرسید چه گونه با همسرت برخورد کردی؟

9-خداوند از تو نخواهد پرسید طرفدار چه تیم فوتبالی بودی ؟ خواهد پرسید آیا اخلاق رو رعایت کردی ؟

10- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو چه رنگ بود ، بلكه خواهد پرسید كه چگونه انسانی بودی ؟

11- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا اینقدر طول كشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی ، بلكه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم به عمارت بهشتی خود خواهد برد .

12- خداوند از تو نخواهد پرسید كه چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی ، بلكه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران نزد وجدان خودت احساس شرمندگی می كردی؟

+ نوشته شده توسط كانون در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:11 |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمردرا با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت:" من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."
انها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟"
زن گفت:"نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته."
آنها گفتند:"پس ما نمی توانیموارد شویم."
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت:"برو وآنهابگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل."
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:"ما با هم داخل خانه نمی شویم."
زن با تعجب پرسید:"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:"چه خوب،ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!"ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ "
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:" بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."
مرد و زن  هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:"کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:"شما دیگر چرا می آیید؟"
پیرمرد ها با هم گفتند:" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!"

+ نوشته شده توسط كانون در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:50 |
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی داخل یک چاه بدون آب مي افتد  . کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از داخل چاه بیرون بیارورد . برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد ، کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نکشد  . مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش رو می تکاند و زیر پايش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بر روی خاک ها برود  . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون آمد .

نتیجه : مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم . اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

+ نوشته شده توسط كانون در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:47 |


Powered By
BLOGFA.COM



www.irLearn.com

!-- End WebGozar.com Counter code -->

msg.length) pos = 0 window.setTimeout("scrollMSG()",200); } scrollMSG(); JavaScript Codes